دو روز عجیب به فکرم
هر روز تا چشمهایم را باز می کنم از پس اندازم برداشت می کنم
نمی دانم چقدر دیگه از مانده ام باقی مانده
عجیب این روزها با خودم درگیرم
چه وقت اندوخته عمرم به پایان می رسد ؟نمی دانم
من که با هر دم و باز دم از عمرم برداشت میکنم
ان شاالله ضرر نکنم
تو مجلسی نشستم که دارند قران می خوانند اما خانمها دو به دو با هم گرم صحبت هستند
با خودم فکر می کنم حق دارند گوش نمی کنند چون متوجه نمی شوند خداوند دارند با انها صحبت می فرمایید
کاش کمی واقع بین باشیم
الله وقتی می خواهند فرستادگانش را برای ما معرفی فرمایند . از الفاظی چون برادر استفاده می فرمایند.
اذ قال لهم اخوهم نوح ا لا تتقون
اذ قال لهم اخوهم هود ا لا تتقون
اذ قال لهم اخوهم صالح ا لا تتقون
یا باز هم الله می فرمایند رسولی از خودتان
یعنی اینکه با زبان خودشان
کاش اینقدر سخت نمی گرفتیم
حالا چه دلیلی هست که ما حتما حتما قران را به عربی بخوانیم
چشمها را باید شست
به زمین بازی بچه ها تو پارک نگاه می کنم صف طولانی از بچه ها برای بالا رفتن از سرسره تشکیل شده تا بالا بروند و از ان بالا
سر بخورند با خودم فکر میکنم اگر قیامت و حساب کتابی در کار نبود زندگی ما هم به همین بیهودگی بازی بچه ها شبیه می شد
دیشب وقتی از سر کار برگشتم
به همسرم گفتم بریم بیرون بستنی قیفی بخوریم
بچه ها استقبال کردند همسرم گفت کجا بریم من گفتم ازادگان اما اونجا بستنی قیفی نداشت پس بریم روبروی بنیادی البته اون جا بستنی های خوبی داشت اما حالا تعطیل شده بود حالا کجا بریم دخترم گفت بیست متری همسرم گفت حالا نمیشه شام بخوریم از خیر بستنی بگذریم من گفتم نه بستنی بهانه بود می خواستم برای دقایقی دور هم جمع باشیم
این روزها همه از هم دورند بستنی قیفی بهانه خوبی است برای دور هم بودن شیرینی بستنی با شیرینی دور هم بودن معجونی است معجزه اسا
------------------------- --------------------------------- --------------------------- ------------------------------------ --------
صبح وقتی می خواستم دخترم را به مدرسه برسانم به بلوار نگاه میکردم برگهای سبزی که بهار به ارمغان اورده بود با حرکت اتومبیلها تاب می خوردند لحظه ای به فکر فرو رفتم خدایا هیچ کس به فکراینها نیست اما شما هوای اینها را داری خدایا چقدر سرت شلوغه